توقع زیادیه مگه؟
خب آدم دلش میخواد بنویسه دیگه... وراجی نه هااا، حرف حساب... حرف دل!
اما
اون زمان خوبه گیر نمیاد. چرا؟ چون از سر صبح تا ته شب بیرونم و وقتی
میرسم خونه درازکش با نگاهی معنادار خیره به سقف که ای داد امروزم چه زود
گذشت و چجورم گذشت...
یه هفتهس همش اینطوری میگذره روز و روزگار... انگار نه انگار نشستیم برنامه نوشتیم که فلان روز فلان کار و بار...
دانشکده فلان بهمان شده هم که ماشالا جوری درس ارئه میده که آدم هر ترم یاد عمه مدیر گروه رشته مربوطه میافته...
یه دونه سر صبح، یه دونه وسط ظهر، یه دونه هم ته شب!!! بدبختی از این بهتر مگه داریم؟!
توو این شرایط یه نیمکره مغز آدم میگه وبلاگو هفت جد آبادشو ببوس بذار کنار... نیمکره دیگه هم میگه نه! مقاومت کن... یه روز خوب میاد
حالا اینکه کودوم نیمکره زر میزنه کودوم نیمکره راس میگه بماند... اما بالاخره که چی...!؟ همینجوری نمیخواد بمونه که
بالاخره یه روزم میاد ما میشیم تیتر اول رادیو بلاگیا... والا
آن روز است که تعداد حاضرین در سایت رو بیا و ببین که چی مثلا؟ :|
بگذریم...
راستی
امروز از کلاس ظهر تا کلاس عصر خیلی فاصله زمانی بود رفتم مسجد دانشگاه
برای اینکه بیکار نشینم یا الکی نخوابم پاشدم از کتابخونه مسجد کتاب روش
تحلیل سیاسی رو ورداشتم خوندم! (تا صفحه 35 البته)
خیلی باحاله انصافا... روش کار میکنم که بتونم خلاصهوار اینجا پست کنم گاهی اوقات
خیلی خستهام
خوابمم میاد
شب بخیر...
برچسب: چرا از اینترنت استفاده می کنیم,چرا از اینده میترسم,چرا از اینترنت هیچی دانلود نمیشه,
نویسنده: پویا کاظمی